روزهای سرد عاشقی
دست نوشته های شخصی
باید فراموشت کنم چندیست تمرین می کنم من می توانم ! می شود ! آرام تلقین می کنم حالم ، نه ، اصلا خوب نیست .... تا بعد، بهتر می شود .... فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم من می پذیرم رفته ای و بر نمی گردی همین ! خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم کم کم ز یادم می روی این روزگار و رسم اوست ! این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم به تو می اندیشم ای سراپا همه خوبی همه وقت همه جا من به هر حال که باشم به تو می اندیشم تو بدان این را تنها تو بدان تو بمان با من تنها تو بمان.... ۴ خط آخر رو فقط به این خاطر نوشتم که ادامه شعر بود... پس از سالها از حیات مادی ام توانستم زندگی زمینی را معنا کنم آن هنگام که در چشمانت چشم دوختم و نگاهی سرشار از معصومیت کودکانه را در آن یافتم. پس از سال ها در رویایی بی نظیر غوطه ور شدم ولی افسوس... افسوس و صد افسوس که این رویا دیری چند نپایید. زیرا تو که همزاد من بودی و سال ها بی من به دغدغه های روزمرگی عادت کرده ای در سکوت سنگین همه حصارها و دیوارهای زمینی نمی خواستی صدای مرا بشنوی! خواستم با همه احساسم تو را صدا کنم اما طنین آوای من بلور سکوت تو را نشکست! و من بی صدا دور از تو با بند بند وجودم گریستم و باز تو بی تفاوت و ساکت باقی ماندی...! آری آغاز دوست داشتن است. گرچه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست منم این خسته دل درمانده به تو بیگانه پناه آورده منم آن از همه دنیا رانده در رهت هستی خود گم کرده از ته کوچه مرا می بینی می شناسی ام و در می بندی شاید ای با غم من بیگانه بر من از پنجره ای می خندی با تو حرفی دارم خسته ام، بیمارم جز تو ای دور از من از همه بیزارم از همه حتی خویش... خدایا منو مجازات نکن به خاطر گناهی که بی اراده مرتکب شدم. منو مجازات نکن چون من نبودم که بین این همه آدم اونو انتخاب کردم. شاید به قول مادربزرگ این قصه ی تقدیر بود. اما، اما ... اینکه تقدیر برای من تلخ نوشته سؤال بی جوابیه که آزارم میده. ا اوایل کوچیک بود. خیلی کوچیک اما کم کم بزرگ شد. یه تومور سرطانی که رشد می کرد و هیچ چیز نمی تونست جلوی رشدشو بگیره. هیچ درمانی نداشت. بزرگ شد و بزرگ. کم کم تمام قلبم رو پر کرد. تومور سرطانی به اندازه قلبم شد اما بازم رشدش متوقف نشد. فقط بزرگ می شد. بزرگ و بزرگتر... من نمی تونستم کاری کنم. یعنی نمی خواستم کاری کنم. از بزرگ شدنش، از درد کشیدنم لذت می بردم... تا اینکه... تا اینکه از قلبم هم بزرگتر شد. دیگه توی دلم جا نمی شد. دیگه نمی تونستم پنهونش کنم. نمی تونستم جلوی آدما انکارش کنم. همه می دونستند حتی تو... اینو خودت گفتی. گفتی از نگام احساسمو خوندی. گفتی از عید فهمیدی که... 6/7/88 ساعت 11:16 بود که... حالا دیگه پخش شدی تو بدنم. منتشر شدی تو تک تک خاطره هام. هر جا رو نگاه می کنم تو هستی... وقتی مرگ با دستای سردش اونو در آغوش می کشه این فقط مرگ یه انسان نیست. مرگ یه زندگیه، مرگ یه عمره،مرگ یه دنیاست. با مرگش همه چی نابود می شه، آرزوهاش، خنده هاش، شیطنت هاش و نسلی که قرار بود ثمره ی عشق بازی اون باشه با تنها معشوقش. همه چی به پایان می رسه. یه دنیا نابود می شه و دنیای واقعی به هم می ریزه. اما من و تو این قدر در تکاپوی به دست اوردن نداشته هامون اسیر دنیای شخصیمون شدیم که نابودی دنیاها رو نمی بینیم. ولی من می خوام توی دنیای آدما سرک بکشم. می خوام معنی درد رو بفهمم وقتی یه مادر بدن سرد دخترشو در آغوش می کشه. می خوام بفهمم اون پسر کوچولو چی شد که به اینجا رسید که زیر نقاشیش بنویسه: ای کاش همه ی بچه های دنیا سالم بودند و ای کاش همه از اول مو نداشتند تا هنگام مریضی بی مو نشوند. من و دوستام قراره سری بزنیم به بچه های سرطانی و فقط برای یه روز شادشون کنیم با یه جشن در حد بضاعت یه گروه خیریه ی دانشجویی. می خوایم خنده رو مهمون لبهای غمگینشون کنیم و بهشون یادآوری کنیم که نه فقط خدا که بنده های خدا هم هنوز به یادشونن. حالا تو بگو. تو نظر بده. بگو چه کار کنیم که شادتر بشن. بگو بهشون چی هدیه بدیم و با نظرت خودت رو هم در ثواب این کار انسان دوستانه سهیم کن. یه دوست خیلی مهربون نظرشو مفصل درباره متنی که نوشتم گفت و نظرش اون قدر به نظرم جالب اومد که تصمیم گرفتم این پستمو به اون اختصاص بدم و براش یه توضیح کوتاه بدم: به گزینی از نظرت: حرف دل و حرف دیگرانی که حرف دلت رو نمی زنن رو با هم مقایسه کنی می فهمی دلت چقدر کار درسته ! اگه به کاری اعتقاد داشته باشی و عالم و آدم نفی اش کنن تو می بری چون تو می خوای تو خواستی این قدرت آدماست ! سلام ! در مورد مطلبت : از دو جنبه می شه بررسیش کرد . یکی از نظر ادبی و ساختاری و یکی از نظر محتویات و مفهوم . از نظر ادبی : از نظر ساختاری یه ترکیب ساده عاشقانه با استفاده از کلمات استعاره ای و گاهی استفاده از نمادهایی که واست تمثیل بیرونی دارن و بیرون می بینیشون . مثل عروسک ، غبار فراموشی ، شهرزاد قصه گو . روی هم رفته قابل دفاعه . ولی اگه بازنویسیش نمی کردی و عادت می کردی مطلبات رو ویرایش نشده استفاده کنی توی دراز مدت نوشتنتو تکمیل تر می کرد و زیباتر . تقریبا هم متنت یکنواخت و روونه . تکلیفتم با جمله آخر معلوم نیست: تو بگو، تو بگو چه کنم در میان مردمی که عشق را هوس می نامند و هوس های زودگذر انسانی را عشقی بی مانند. با جمله قبلیش سنخیت داره ولی خیلی روشن نکردی که علت حرفی که می زنی واینکه این عشق پایانش حرف شهرزاد نیست چیه ؟ این حسه توئه و شایدم بگی به دیگران ربطی نداره ولی مفهوم مطلب رو نامانوس می کنه منطق و احساس رو بی دلیل رو به روی هم قرار دادی شایدم خودتم اینو نمی خواستی ! از نظر مفهوم : مفهومش عشق و خواستنه ناامیدی توام با امید و درد و دل با کسی که اینو نمی خونه . اینک این منم، لیلا. دختری از دیار تاریکی ها. از سرزمین نداشتن ها و خواستن هایی که همه کمر به انکارش بسته اند. هوووووووووووم . سرزمین نداشتن ها و خواستن هایی که همه کمر به انکارش بسته اند . لیلا عاشقه . ولی دوست داره معشوق بودنشو دیکته کنه . دختری از دیار تاریکیها نمی دونم منظورش چیه ولی فکر می کنم با عنوان وبلاگت مرتبط باشه روزهای سرد عاشقی ! تاریکی می تونه هم معنی سردی باشه . ولی این سردی و تاریکی چون مفهوم ظلمت رو می ده اینجوری می رسونه که خودتم سردرگمی و داری توی جاده تاریک و سرد می دوی که آخرش رو نمی دونی و واسه این دویدن جز فرار کردن دلیلی نداری . هدف روشناییه ! حتی اگه هدف اشتباه باشه . ولی حداقل راهتو مشخص می کنه و توی تاریکی نمی دوی ! توی سلوک محمود دولت آبادی پاراگراف اولتو دیدم : تو را خدا برای من فرستاده است پاداش رنج های عاشقانه ی من ای جمال خدا ! ولی ادامش می گه : پس اکنون چگونه بپذیرم که باور من و حقیقت من یک دروغ پیش پا افتاده بوده است و به قول شاعر یک آدم هشت من نه شاهی ! نه ! این نبود برکه ی زلال که می درخشید در پرتو آفتاب نگاه من و خود درخشان ترین آنات من بود و هیچ کاستی مرا در خود باز می تابانید و خود را در من ، نه ! او حقیقت محض و تمام بود ، ناب بود و خود همان بود که عمری بی که بدانم به جستجویش پوییده بودم . می خوام بگم خیلی اوقات چون خودمون یک خوبی داریم دوست داریم اونو توی دیگران تعریف کنیم . نویسنده ای که این جملات رو نوشته مثل تو فکر می کرد و همه هم تکفیرش می کردند این قبول که باید تا تهش بره و رفت ولی راه اشتباه رفته رو حداقل با احتیاط طی می کنند! طبق پاراگراف سوم راه رو توی تاریکی داری طی می کنی که این حتی با احساس خواستنت هم هم خونی نداره . پاراگراف دومت فوق العاده است ! می نویسم اما نه برای گشایش عقده های دل تنگی- delE tangi -که سال هاست داشتنت را آرزو کرده است، که ماه هاست در فراغت گریسته است. می نویسم تا پاس بدارم لحظه های با تو بودن را، از تو گفتن را در برابر هجوم غبار فراموشی. پاراگراف چهارم مقدمه ایه واسه متهم کردن کسایی که واسه قانع کردنشون هیچ دلیلی نداری جز دوست داشتنت گریه کردنت ! مثل یه متنی می خوندم در مورد انتخابات ! می گفت قسم به اشک لیلا ! ولی دوست داشتن اونا رو که نگرانتن درک نمی کنی ! این عدم درک متقابله . اینو تجربه کردم . تا بخوای بینشون تعادل ایجاد کنی شاید خیلی از فرصت های خوب بودن رو از دست بدی ! پاراگراف پنجم از لحاظ ادبی فوق العاده است . من جات بودم از لحاظ ادبی نه مفهومی سعی می کردم واژه هایی به کار ببرم که به جای نشون دادن ناراحتیم عصبانیتمو نشون بده ! خشن ترش می کردم ! با پاراگراف ششم هم مشکل دارم ! مشکلمم گفتم توی نقد ادبی نوشت جوابیه : تو می نویسی و نوشته های ساده ی من در برابر قلماتوانای تو هیچه پس عذر می خوام اگه بهت یادآور می شم وقتی قلم می گیرم توی دستام و کاغذ سفید و گریزگاه می کنم برای فرار از تاریکی، این من نیستم که عنان قلم و در دست می گیرم. قلم حرکت می کنه اما نه به فرمان عقل من بلکه به فرمان احساسم. و دفاع با عقل از احساس خیلی سخته، گاهی هم محاله و انتقاد با عقل از احساس خیلی ساده است ولی چه قدر قابل پذیرش باشه نمی دونم ولی معنیش این نیست که فرد انتقاد پذیری نیستم یا از حرفات آزرده شدم. معنیش اینه که اگه جواب بعضی از سوالاتو نمی دم یا در مقابل بعضی از انتقادات سکوت می کنم به دلیل ندانستن نیست، به خاطر نتوانستنه و همون محالی که در بالا ازش گفتم. و خوبه بدونی که واسه من تاریکی صرفا ظلمت نیست. سردرگمی نیست. برام استعاره از ترسه، از وحشت، از حس تلخی که در برابرش دفاعی ندارم و خودت می دونی که بیشتر از همه از تنهایی می ترسم. چیزی که درش غرقم ولی باورش نمی کنم و برای انکارش سعی می کنم نقش بازی کنم. درسته هدف روشنائیه ولی روشنایی جایی قرار داره که تنها نباشم. نه من فقط ناراحتم واین به این دلیله که ضعیف شدم. توی این جدال خسته شدم و حالا می خوام شکوه کنم. نمی تونم فریاد بزنم، تنها باید عشقمو اثبات کنم چون برای وصال نیاز به رضایت همین شهرزادای قصه گو دارم. از خدا خواستم خود را نشانم دهد اما جلوه ای خاص از آفرینش را نشانم داد. تو را دوست می دارم چرا که هدیه ی خدایی در روزگارانی که یاس و نا امیدی در دنیای من سایه افکنده بود. می نویسم اما نه برای گشایش عقده های دل تنگی- delE tangi -که سال هاست داشتنت را آرزو کرده است، که ماه هاست در فراغت گریسته است. می نویسم تا پاس بدارم لحظه های با تو بودن را، از تو گفتن را در برابر هجوم غبار فراموشی. اینک این منم، لیلا. دختری از دیار تاریکی ها. از سرزمین نداشتن ها و خواستن هایی که همه کمر به انکارش بسته اند. دوستت دارم و گواهم را اشک هایی می گیرم که پناهشان زانوان خسته ی عروسکی بود که پاکی اش را همه شاهدند. گواه این دوست داشتن تمام شب زنده داری هایی است که در نبود تو با اشک و التماس به درگاه آن خوب بی پایان گذشت. گواهش قنوت تمام نمازهایی است که گزیستم و عاجزانه خواستم که تو باشی حسنه ی من در دنیا. گواه من گونه های خیسم است که هنوز از باران قبلی خشک نشده خود را در هجوم طوفانی می بیند که پایانی ندارد. دوستت دارم و مرا چه باک اگر هیچ بشری یارای درک این خواستن را نداشته باشد. خواستنی که زیبایی اش را تا کنون هیچ بشری ندیده و هیچ قلمی آن را در نیافته است. همه شهرزاد قصه گویند و برایم قصه عشق هایی را می گویند که پایانشان سیاهی بوده است و تنهایی. خواستن هایی را به تصویر می کشند که هوسی بوده و بس و مرا وا می دارند تا انکارت کنم. اما نه، من چگونه انکارت کنم؟ تو بگو، تو بگو چه کنم در میان مردمی که عشق را هوس می نامند و هوس های زودگذر انسانی را عشقی بی مانند. تو بگو چه کنم...!! 



| Design By : Night Skin |




